تبليغاتX
حرفهای یک آدم معمولی
اینجا زندون خاکستری منه... هر چی دلم بخواد می گم!

 |90/12/19| |18:30|



 | + |  

 |91/02/18| |22:35|



لعنتی، [...] زدی به اعصابم، دارم منفجر میشم.
حالا اومدی پیشم میگی ببخشید؟ میگی پیش میاد؟
نه داداش من، توجیه خوبی نیست!
بعضی چیزا پیش میاد، ولی دیگه پس نمیره!



 | + |  

 |91/01/19| |17:35|



هزاران سال بعد از این
که من یک جور دیگر باز
به عشق تو گرفتارم،
از این غمهای سوزنده،
گذر را یاد می گیرم!
هزاران سال بعد از این
یاد می گیرم
که صبرم بیش از این باشد
بمانم منتظر تا تو
رسی از راه
بگیری دست من را باز.
ولی این بار،
بدون ترس و بی وحشت
فقط با تو
بخوانم قصه های خوب
شعرهای ناب
تو باشی محرم و همراز.
هزاران سال بعد از این
فقط با تو
در کنار تو
سرود عشق می خوانم.
هزاران سال بعد از این
همیشه با تو می مانم...

 | + |  

 |91/01/01| |8:44|



سال نو همگیتون مبارک.

یه دعا میکنم: امیدوارم در هر حالی که هستین، بتونین از زندگی لذت ببرین.


 | + |  

 |90/12/24| |18:33|



وقتی پاتو توو این دنیا میذاری، از همون اولش استرسهات شروع میشه:
اینجا کجاست؟ من توو این جای به این بزرگی گم نشم؟ نمیرم؟
هی بزرگ و بزرگ تر میشی، و نگرانیهات هم بزرگ و بزرگتر میشن.
تا وقت مرگ که میرسه، بازم نگرانی: بعدش کجا میرم!!!!!؟
آخه عزیز من، کی میخوای به جای نگران بودن، زنده باشی و زندگی کنی!!!؟
هان؟

On facebook too...


 | + |  

 |90/12/19| |18:29|



مادر بزرگ، سلام! یواش یواش عید داره میاد. فقط 11 روز دیگه. ولی دیگه خبری از صدای جاروی خرمایی تو نیست. صدای غل غل قلیونت نمیاد. بوی سفره ی صورتی که هر عید از صندوق خونه درش می آوردی و هنوز نو بود، نمیاد. حالا فقط، یه قاب عکس از تو، با یه نوار سیاه کنارش، گوشه ی طاقچه مونده. اولین عیدیه که تو نیستی...
 | + |  

 |90/11/02| |10:17|



با توجه به افت شدید قیمت ریال،

زین پی به جای واژه ی زرشک از واژه ی ریال استفاده کنید.


مثال نوشت: 

به جای گفتن:

- این ماشینی که خریدم، توو همه ی ماشینا سره!

- زرشک!

بگویید:

- این ماشینی که خریدم، توو همه ی ماشینا سره!

- ریال!!!!


 | + |  

 |90/10/21| |21:46|



آب کنار دستت باشه،

تشنه ات باشه،

نتونی بخوری!

چه حالی بهت دست میده؟


 | + |  

 |90/10/04| |18:11|



ترک آغوشت واسه من همونقدر سخته،

که ترک یه معتاد هروئینی ممکنه باشه!

 


 | + |  

 |90/10/01| |23:59|



فیلم هندی نوشت؛

داخلی، صحبتهای بین یک زن و مرد هندی:

زن با چهره ای نگران رو به مرده میگه:

- آقای (حالا مثلاً) پانتیجا! خواهش می کنم این خونریزی رو تمومش کنین!

- نه نه نه! (مرد با ناراحتی و نگرانی دست تووی موهاش میکشه) چطور می تونم خون خانواده ام رو پایمال کنم؟ مگه میشه به همه رسم و آیین هایی که هست، پشت پا بزنم؟ باید برای جشن ازدواج، حتماً یکی قربانی بشه!

- تو رو خدا! نذارین که خون پسرم ریخته بشه!

-حالا همه ی اینها به کنار، با وجدانم چه کار کنم؟ جواب اونو چی بدم؟

...

وجدان:

واقعاً این وجدانی که می گن چیه؟

یه موجود جدا و مستقله که قضاوت در مورد خوبی و بدی از قبل تووش برنامه ریزی شده؟

یا نه؟

یه بخشی از تفکر ما آدماس، که متأثر از رسم و آیینی هستش که تووش بزرگ میشیم و ذهنمون رو شکل می ده؟

شایدم وجدان خودش یه چیز مسخره و گمراه کننده اس!!! 


 | + |